تبليغاتX
نیلوفرم - کاش یه نگاهی می کرد
 

مرد بر لبه پرتگاهي راه مي رفت. پايش لغزيد و داشت سقوط مي كرد


ناگهان با دستانش شاخه ي كوچك گياهي را گرفت اما خيلي زود فهميد

كه آن شاخه


آنقدر كوچك است كه نمي تواند او را نگه دارد
.


پس سرش را بالا گرفت و فرياد زد
:


كسي آن بالا نيست؟


يك نفر گفت: من هستم
.


مرد گفت: تو كي هستي؟


او گفت: من خدا هستم
.


مرد گفت: خدايا نجاتم بده من دارم سقوط مي كنم

.
خدا گفت: آيا به من اعتماد داري؟


مرد گفت: بله


خداوند گفت: پس آن شاخه را رها كن
.


مرد كمي سكوت كرد و فرياد زد: كس ديگري آنجا نيست؟؟

 

+ نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 1:14 |
www.agna.blogfa.com www.agna.blogfa.com