مرد بر لبه پرتگاهي راه مي رفت. پايش لغزيد و داشت سقوط مي كرد
ناگهان با دستانش شاخه ي كوچك گياهي را گرفت اما خيلي زود فهميد
كه آن شاخه
آنقدر كوچك است كه نمي تواند او را نگه دارد
پس سرش را بالا گرفت و فرياد زد
كسي آن بالا نيست؟
يك نفر گفت: من هستم
مرد گفت: تو كي هستي؟
او گفت: من خدا هستم
مرد گفت: خدايا نجاتم بده من دارم سقوط مي كنم
خدا گفت: آيا به من اعتماد داري؟
مرد گفت: بله
خداوند گفت: پس آن شاخه را رها كن
مرد كمي سكوت كرد و فرياد زد: كس ديگري آنجا نيست؟؟

+ نوشته شده توسط اسمون بی ستاره در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت
1:14 |

